تبليغاتX
هر چی دلت بخواد هست !!
اموزش, دانلود, ترفند, موبایل, کامپیوتر, بیوگرافی, معما, جوک, عشقولانه


  « در سرزمين منا »

مردمي که به حج رفته بودند ، در سرزمين منا جمع بودند . امام صادق ( ع ) و گروهي از ياران ، لحظه اي در نقطه اي نشسته از انگوري که در جلوشان بود مي خوردند . سائلي پيدا شد و کمک خواست . امام مقداري انگور برداشت و خواست به سائل بدهد . سائل قبول نکرد و گفت : « به من پول بدهيد . » امام گفت : « خير است ، پولي ندارم . » سائل مأيوس شد و رفت . سائل ، بعد از چند قدم که رفت پشيمان شد و گفت:« پس همان انگور را بدهيد. » امام فرمود : « خير است » و آن انگور را هم به او نداد . طولي نکشيد سائل ديگري پيداشد و کمک خواست . امام براي او هم يک خوشه انگور برداشت و داد . سائل انگور را گرفت و گفت : « سپاس خداوند عالميان را که به من روزي رساند . » امام با شنيدن اين جمله او را امر به توقف نمود و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد . سائل براي بار دوم خدا را شکر کرد . امام باز هم به او گفت : « بايست و نرو . » سپس به يکي از کسانش که آنجا بود رو کرد و فرمود : « چقدر پول همراهت است ؟ » او جستجو کرد ، در حدود بيست درهم بود . به امر امام به سائل داد . سائل براي سومين بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت : « سپاس منحصراً براي خداست . خدايا منعم تويي و شريکي براي تو نيست . » امام بعد از شنيدن اين جمله جامه خويش را از تن کند و به سائل داد . در اينجا سائل لحن خود را عوض کرد و جمله اي تشکر آميز نسبت به خود امام گفت . امام بعد از آن ديگر چيزي به او نداد و او رفت . ياران و اصحاب که در آنجا نشسته بودند گفتند : « ما چنين استنباط کرديم که اگر سائل همچنان به شکر و سپاس خداوند ادامه مي داد ، باز هم امام به او کمک مي کرد ، ولي چون لحن خود را تغيير داد و از خود امام تمجيد و سپاسگزاري کرد ، ديگر کمک ادامه نيافت . »  



  « وزنه برداران »

جوانان مسلمان سرگرم زور آزمايي و مسابقه وزنه برداري بودند . سنگ بزرگي آنجا ابود که مقياس قوت و مردانگي جوانان به شمار مي رفت و هرکس آن را به قدر توانايي خود حرکت مي داد . در اين هنگام رسول اکرم رسيد و پرسيد : « چه مي کنيد ؟ » _ داريم زورآزمايي مي کنيم . مي خواهيم ببينيم کدام يک از ما قويتر و زورمند تر است . - ميل داريد که من بگويم چه کسي از همه قويتر و نيرومند تر است ؟ _ البته ، چه از اين بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد . افراد جمعيت همه منتظر و نگران بودند که رسول اکرم کدام يک را به عنوان قهرمان معرفي خواهد کرد ؟ عده اي بودند که هريک پيش خود فکر مي کردند الان رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفي خواهد کرد . رسول اکرم : « از همه قويتر و نيرومند تر آن کس است که اگر از يک چيزي خوشش آمد و مجذوب آن شد،علاقه به آن چيز او را از مدار حق و انسانيت خارج نسازد و به زشتي آلوده نکند؛ و اگر در موردي عصباني شد و موجي از خشم در روحش پيدا شد ، تسلط بر خويشتن را حفظ کند ، جز حقيقت نگويد و کلمه اي دروغ يا دشنام بر زبان نياورد ؛ و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلويش برداشته شد، زياده از ميزاني که استحقاق دارد دست درازي نکند.»  





 

 


  خواهش دعا، همسفر حج، در رکاب خليفه و امام باقر و مرد مسيحي

شخصي با هيجان و اضطراب به حضور امام صادق ( ع ) آمد و گفت : « درباره من دعايي بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقي بدهد ، که خيلي فقير و تنگدستم . »
امام : « هرگز دعا نمي کنم . »
_ چرا دعا نمي کنيد ؟!
« براي اينکه خداوند راهي براي اين کار معين کرده است . خداوند امرکرده که روزي را پي جويي کنيد و طلب نماييد . اما تو مي خواهي در خانه خود بنشيني و با دعا روزي را به خانه خود بکشاني !
 



  « همسفر حج »

مردي از سفر حج برگشته بود و سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براي امام صادق (ع) تعريف مي کرد ، مخصوصاً يکي از همسفران خويش را بسيار مي ستود که ، چه مرد بزرگواري بود ، ما به معيت همچو مرد شريفي مفتخر بوديم ، يکسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همينکه در منزلي فرود مي آمديم او فوراً به گوشه اي مي رفت و سجاده خويش را پهن مي کرد و به طاعت و عبادت خويش مشغول مي شد . امام : « پس چه کسي کارهاي او را انجام مي داد ؟ و که حيوان او را تيمار مي کرد ؟ »
_ البته افتخار اين کارها با ما بود و او فقط به کارهاي مقدس خويش مشغول بود و کاري به اين کارها نداشت .
_ بنابراين همه شما از او برتر بوده ايد .
 



  « در رکاب خليفه »

علي « ع » هنگامي که به سوي کوفه مي آمد وارد شهر انبار شد که مردمش ايراني بودند . کدخدايان و کشاورزان ايراني خرسند بودند که خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور مي کند ، به استقبالش شتافتند . هنگامي که مرکب علي به راه افتاد آنها درجلوي مرکب علي « ع » شروع کردند به دويدن . علي آنها را طلبيد و پرسيد:« چرا مي دويد،اين چه کاري است که مي کنيد؟!»
_ اين يک نوعي احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود مي کنيم . اين ، سنت و يک نوع ادبي است که در ميان ما معمول بوده است .
_ اين کار شما را در دنيا به رنج مي اندازد و در آخرت به شقاوت مي کشاند . هميشه از اين گونه کارها که شما را پست و خوار مي کند خودداري کنيد . بعلاوه اين کارها چه فايده اي به حال آ ن افراد دارد ؟
 



  « امام باقر و مرد مسيحي »

امام باقر ، محمدبن علي بن الحسين « ع » ، لقبش « باقر » يعني شکافنده . به آن حضرت « باقرالعلوم » مي گفتند ، يعني شکافنده دانشها .
مردي مسيحي، به صورت سخره و استهزاء کلمه « باقر » را تصحيف کرد به کلمه« بقر » يعني گاو ، به آن حضرت گفت : « انت بقر » يعني تو گاوي .
امام بدون آنکه از خود ناراحتي نشان بدهد و اظهار عصبانيت کند ، با کمال سادگي گفت : « نه من ، بقر نيستم ، من باقرم . »
مسيحي : تو پسر زني هستي که آشپز بود .
_ شغلش اين بود ، عار و ننگي محسوب نمي شود .
_ مادرت سياه و بي شرم و بدزبان بود .
_ اگر اين نسبتها که به مادرم مي دهي راست است خداوند او را بيامرزد و از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستي .
مشاهده اين همه حلم از مردي که قادر بود همه گونه موجبات آزار يک مرد خارج از دين اسلام را فراهم آورد ، کافي بود که انقلابي در روحيه مرد مسيحي ايجاد نمايد و اورا به سوي اسلام بکشاند . مرد مسيحي بعداٌ مسلمان شد

 





 

 

هديه خدا

درويشي، مقداري طناب داشت. آن را به بازار برد و به يك درهم فروخت. مي خواست با آن يك درهم براي بچه هاي خود غذايي تهيه كند. به طرف بازار كه مي رفت، دو نفر را ديد كه با هم جر و بحث مي كردند و كم كم كارشان به دعوا كشيد. مرد درويش از ديگران پرسيد: «چرا آنها به سر و كله هم مي زنند؟» گفتند: « اين مرد يك درهم به آن يكي بدهكار است. طلبكار به او مهلت نمي دهد و مي خواهد به زندانش بيندازد.» درويش يك درهم خود را به مرد طلبكار داد و دست خالي به خانه برگشت. وقتي به خانه رسيد، به زن و بچه هاي خود گفت: « طناب را فروختم و يك درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا، خرج كردم.»
درويش خانه را گشت و گليم كهنه اي را پيداكرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جاي بازار را به دنبال مشتري گشت، اما خريداري پيدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صيادي يك ماهي صيد كرده بود و مي خواست آن را بفروشد، اما هيچ كس ماهي را نمي خريد. مرد درويش و صياد در بازار به هم رسيدند و از حال هم با خبر شدند. صياد به درويش گفت: « بيا با هم معامله اي بكنيم. تو گليم را به من بده، من هم ماهي را به تو مي دهم.» درويش قبول كرد. درويش، ماهي را به خانه برد و مشغول پاك كردن آن شد تا غذايي درست كند. وقتي كه شكم ماهي را پاره كرد، ناگهان مرواريدي درشت و نوراني از داخل آن بيرون آمد. درويش فهميد كه آن مرواريد هديه اي از طرف خداست. با خوشحالي، مرواريد را به بازار برد تا بفروشد، اما هيچ كس نتوانست قيمتي بر روي آن بگذارد. سرانجام كسي پيدا شد و مرواريد را به صد هزار دينار طلا از او خريد. درويش سكه هاي طلا را بار الاغي كرد و به طرف خانه رفت. چيزي نگذشت كه درويش ديگري در خانه او را زد و گفت: «در راه خدا چيزي بدهيد.»
درويش با خود گفت: « شايد اين درويش هم حال و روزش مثل حال و روز ديروز خودم باشد.» اين بود كه او را صدا زد و گفت: « برادر، نصف اين پولها مال تو. برو و هر چه زودتر كسي را بياور تا بتواني سكه هاي طلا را ببري. »
درويش گفت: « من نيازي به پول ندارم. من فرستاده خداوندي هستم كه مي گويد:« هر كس يك درهم در راه من خرج كند، ما صد هزار درهم از خزانه غيب به او پاداش مي دهيم.» بدان كه خداوند كار خير هيچ كس را بدون پاداش نمي گذارد.»

 

نظر یادت نره

+ نگاشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط جيگر همه  boy lovely  | 



  فالوده در بيابان

يكي از درويشان مي گفت: روزي با چند نفر از دوستان به سفر مي رفتم. به بياباني بزرگ رسيديم. همان طور كه مي رفتيم با هم صحبت مي كرديم: چه كسي بيشر از همه به خداوند توكل دارد و روزي خود را فقط از او مي خواهد؟
درويشي بود كه تصميم گرفت قدرت توكل خود را به ديگران نشان دهد. او مي خواست با اين كار درسي واقعي به بقيه بدهد. آن درويش، قسم خورد كه هيچ چيز نخورد و از كسي هم چيزي نگيرد تا هنگامي كه خداوند به او « فالوده» بدهد.
وقتي كه شب شد، غذايي را كه داشتيم سر سفره گذاشتيم و مشغول خوردن شديم؛ اما آن درويش دست به غذا نزد، درحالي كه مثل همه ما گرسنه بود. او آن روز را صبركرد. روز بعد هم چيزي نخورد. كم كم ضعيف و بي حال شد. بعضي از دوستان گفتند: « اين مرد خيلي نادان است. وسط بيابان به دنبال فالوده مي گردد. آدم بايد عقل داشته باشد. مگر وسط بيابان هم فالوده پيدا مي شود؟» آنها او را همان جا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من كه بيشتر با او دوست بودم، پيش او ماندم. روز بعد به راه خودمان ادامه داديم. رفتيم و رفتيم تا اينكه نزديك غروب به دهي رسيديم. مسجد ده را پيداكرديم و وارد آن شديم تا كمي استراحت كنيم. نيمه هاي شب بود كه درمسجد را زدند. در را باز كردم. پيرزني را ديدم كه يك سيني روي سر خود گذاشته بود. او گفت: « شما غريبه ايد يا اهل همين آبادي هستيد؟»
گفتم: « غريبه هستيم.»
پيرزن سيني را جلوي ما گذاشت و دستمالي را كه روي آن بود، برداشت. با حيرت ديديم كه داخل ظرف روي سيني پر از فالوده است. پيرزن به آن درويش گفت: « بفرماييد بخوريد. »
درويش جوابي نداد. پيرزن ناراحت شد و اصرار كرد. سرانجام من و آن درويش فالوده ها را خورديم. من از پيرزن پرسيدم: « چطور شده كه نصف شبي براي غريبه ها فالوده آورده اي؟»
او گفت: « كدخداي اين ده مردي بهانه گير و عصباني است. در اين وقت شب هوس فالوده كرد و همه مجبور شدند كه برايش فالوده درست كنند، اما او خيلي عجله داشت. درست شدن فالوده كمي طول كشيد و او هم از شدت عصبانيت قسم خورد كه دست به فالوده نزند و به هيچ كس هم ندهد مگر اينكه غريبه باشد. اوگفت كه حتماً بايد غريبه ها اين فالوده ها را بخورند و گرنه زن خود را طلاق مي دهد. من هم فالوده ها را برداشتم و آمدم كه غريبه اي پيدا كنم تا فالوده ها را بخورد و كدخدا زنش را طلاق ندهد. من مي دانستم كه معمولاً غريبه ها رهگذر هستند و شبها در مسجد مي خوابند. اين بود كه آمدم به اين مسجد و شما را پيدا كردم. به همين دليل بود كه از شما خواهش كردم فالوده ها را بخوريد. اين را هم بدانيد كه اگر نمي خورديد، شما را به زور وادار مي كردم تا بخوريد.»
پيرزن كه رفت، به آن درويش گفتم: « توكل و ايمان تو را به چشم خودم ديدم و فهميدم كه با توكل مي شود حتي در وسط بيابان هم به فالوده رسيد. به راستي كه هر وقت انسان چيزي را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چيز هر چه كه باشد، خداوند آن را به او خواهد بخشيد.»

 





 



  دعاي شيخ

روزي « يعقوب ليث » بيمار شد. طبيبان او هر كاري كردند، نتوانستند معالجه اش كنند. آنها گفتند: « هر كاري از دست ما بر مي آمد براي درمان تو كرديم اما فايده اي نداشت. حالا بايد از بزرگان دين كمك بگيري، شايد نجات پيدا كني. » بزرگان دربار، شيخ « سهل عبدالله تستري » را خبر كردند و از او خواستند تا دعايي در حق يعقوب كند. شيخ دعا كرد و گفت: « خدايا، سزاي گناهان او را دادي، اينك پاداش عبادت هاي مرا به او بده تا از بيماري نجات پيدا كند.»
بعد از اين دعا، يعقوب ليث بلافاصله شفا يافت، تا حدي كه ديگر هيچ دردي احساس نمي كرد. او دستور داد كه هزار دينار بياورند و پيش شيخ بگذارند. شيخ نگاهي به او كرد و گفت: «ما با قناعت كردن و چيزي نگرفتن از ديگران به اين درجه رسيده ايم، نه با حرص زدن و گرفتن.»
يعقوب دستور داد ارابه مخصوصي آورند و شيخ را سوار آن كردند تا به خانه اش برگردد. در بين راه، خدمتكار دربار به او گفت: « اي شيخ: اگر آن پول را مي گرفتي و به مردم فقير مي دادي بهتر نبود؟ »
شيخ گفت: « بندگان خدا روزي خود را از خداي خويش مي گيرند. نبايد در كار خداوند فضولي كرد. »





 

 


  گريه مرد حكيم

پسر «ذيمقرودوس» كشته شد. ذيمقرودوس بسيار غمگين شد و شروع به گريه و زاري كرد.
دوستان او كه دانشمند بودند، از كار او تعجب كردند و گفتند: « گريه كردن براي مرگ فرزندان، كار حكيمان و دانايان نيست. به خصوص تو كه ازهمه دانشمندتري و عمر خود را صرف علم و دانش كرده اي و مدتها سختي كشيده اي تا به اين مقام رسيده اي. تو كه در علم و دانايي مانند خورشيد مي درخشي، نبايد اين قدر گريه كني و غصه بخوري.»
ذيمقرودوس گفت: « شما اشتباه مي كنيد. من براي كشته شدن پسرم گريه نمي كنم. مي دانم هر گلي كه در بهار شكفته مي شود، در پاييز پژمرده خواهد شد و هيچ زنده اي از مرگ در امان نيست. من مي دانم كه براي هركس، اجلي معين شده است و هر وقت كه زمان مرگ او فرا رسد، بايد بميرد. پسر من كشته شد. او اگر كشته هم نمي شد، دير يا زود به شكلي ديگر از بين مي رفت. گريه كردن من به خاطر آن بيچاره اي است كه پسر مرا كشته است. او قاتل است و بايد در آن دنيا جواب بدهد. من دلم براي عاقبت بد او مي سوزد، نه براي پسرخودم. »

نظر بده  نظر بده

 

 

+ نگاشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:16 بعد از ظهر توسط جيگر همه  boy lovely  |